احمد بن محمود ( معين الفقراء )

32

تاريخ ملازاده ( فارسى )

الائمهء كردرى را رحمه اللّه گفتند : شما بمجلس مولانا جمال الدين ستاجى حاضر نميشويد ، تا بنگريد كه او ربانى و حقانى هست يا نى . نقلست كه حضرت مولانا جمال الدين روزى در بلخ وعظ فرمود ، باشارت خواجهء خضر عليه السلام در آن وعظ هفتاد ولى جان دادند ، و خاك وليان در بلخ مشهورست . و ايضا در بخارا وعظ فرمودند ، دوازده كس در وعظ ايشان جان دادند ، عزيزى برخاست ، كه فرزند : تو بالادست استاد دكان گشادى ، چرا كه هيچ منقول نيست كه در وعظ حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم كسى جان داده باشد ، ايشان گفتند : حضرت طبيب دانا بوده‌اند ، اما فقير طبيب نادان افتاده‌ام . و مولانا شمس الائمه شب جمعه به مسجد جامع حاضر شدند ، و متفكروار در پيش ستونى نشستند ، چون مقريان قرآن خواندند و تمام كردند ، مولانا جمال الدين بر منبر برخاستند ، و رو بسوى آن ستون كردند ، و اين بيت گفتند : نظم آيى بسر كو ، و بكو در نايى * ترسى كه ز تو كم شود آن رعنايى نايى بر ما ، بترس از رسوايى * رسوا شده‌يى ، گر آيى و گر نايى مولانا شمس الائمه نعره‌يى زدند و پيش منبر آمدند ، و ساعتى بى خود بودند ، بعد از آن سر مبارك برآوردند ، و گفتند : نظم اى لفظ ترا عادت شكر خايى * وى نطق ترا شيوهء گوهرزايى بر لفظ مباركت دگر بار بران : * آيى بسر كو ، و بكو درنايى بعد از آن اصحاب از خدمت مولانا سؤال كردند كه : شما را چه [ افتاد ] گفتند : بجلال و عظمت خداى كه اگر يك بار ديگر روى سوى من ميكرد ، و يك سخن ديگر با من ميگفت ، جان شمس كردرى از قالب جدا ميكرد ، رحمهما اللّه . و در پيش تربت مولانا جمال الدين تربت پسر ايشانست امير شمس الدين